زين الدين محمود واصفى
29
بدايع الوقايع ( فارسى )
به سيب غبغب سيمين آن پرى كه به است * هزار بار ز نارنج بوستان جنان به آن زبان كه رساند هزار جان بر لب * گهى كه سر بدر آرد ز گوشهاى دهان به صفوت بدن نازكش كه از صافى * به شام تار درو روح را نظاره توان به آن دو ساعد سيمين كه مىبرد از دست * دل شكستهء عاشق به حيله و دستان به آن كمر كه چو موى است نازك و آنجا * بود چو كوه بلائى به موى آويزان به آن دو ساق بلورين كه راست چون دو ستون * شده عمارت حسن نگار را بنيان به حرمت دل پرسوز عاشق مفلس * كه نيست بهرهاش از عاشقى بجز حرمان به عجز و بىزرى عاشقان بىمايه * به عيش و خرمى خواجگان بازرگان به محنت و الم عاشق ملامتكش * كه از ملامت اغيار گشته سرگردان كه آن مظنه كه دارى به واصفى نبود * به غير افترى و كذب و تهمت و بهتان هميشه تا بود از سيم و زر حصول وصال * مدام تا بود افلاس موجب هجران